نمایی برای داستان کوتاه
نگاش کن! انگارکک افتاده به روسریش. میخوای چی رو نشون اون لندهور بدی؟ فکر میکنی من خرم، حالیم نیست؟ اینای که اینجان حالیشون نیست؟ همین شوهرخواهرت دیدی چه جوری دستشوگذاشت رو شونه مو، بااون چشمای بابا قوریش، نگام کردوگفت: " تنها وایسادی !؟ بعد صدای زنش که اومد، خندید : " بفرما یه لحظه م طاقت دوریومو نداره " دستم مینداخت. لابد تو دلش می گه :"بدبخت دلت خوشه زن گرفتی ؟ خاک برسرقورمساقت کنند . ببین چه جوری با اون مردکه لاس می زنه!؟" یه هفته می شد از باغ آقا حشمت اینا حرف می زد، باید می فهمیدم، آخ که من چقدر خر بودم . همچین می گفت آقا حشمت صدتا حشمت از دهنش در میومد . راستی تو این سه چهار ماهی که ازدواج کردیم چند بار از این حشمت لندهور حرف زده!؟ شمردی چند بار گفته آقا حشمت !؟ خرهم بود بو می برد، اما من نفهمیدم. حالا ببین صاف روبروی من، جلو چشم من، اینجور واسه ش کرشمه میاد، عین خیالشم نیست. لابد پیش خودش میگه اون مشنگ چه میفهمه، حالیش نیست . حق داره به من بگه مشنگ، مشنگم دیگه نیستم !؟ مطمئنم همه فهمیدن، توجه کردی چه جوری نگات می کنن بدبخت ؟ آره، یه جوری نیگا می کنن انگار دلشون بسوزه. لابد می گن این اسکول گیر چه اژدهای افتاده! یک ساعت تمام زیر اون درخت سیب وایستاده ولی هنوز یه سیب هم نچیده، فقط همون سیبی که اون حرومزاده چید و داد بهش تو دستاش گرفته و هراز گاهی بو میکشه. حیفش میاد گاز بزنه، فقط بو میکشه، اونم با چه حالتی ! زنیکه هرزه . اصلا ولش کن، به درک. تو این چند ماهه خوب شناختمش، بدبخت سادیسمی ! می خواد منو حرص بده، کور خونده ! حالا میرم رو اون سکو، کنار نهر آب، زیر سایه اون درخت میشینم واسه خودم حال می کنم . کفشامو در میارمو پامو میکنم تو این آب خنک. ببین ازاون بالا با چه خروشی میریزه تو پاشویه . آره وقتی بفهمه داری نیگاش میکنی بدتر می کنه، من که میدونم هیچ از ریخت این حشمت شکم گلابی خوشش نمیاد فقط می خواد منو اذیت کنه . ازاینجا دیگه اون صحنه چندش آور پیدا نیست، اینجوری اعصابم آرومتره . چه حالی میده این آب خنک . تخته بهشتی که می گن همینه، ببین این درخته چه باری گرفته ! خم شده رو آب، فقط کافیه دستتو دراز کنی . کاش الان کنارم نشسته بود . ولی اون چه میفهمه این چیزارو . از یه هفته پیش بند کرده بود که خواهرهام هماهنگی کردن جمعه بریم باغ آقا حشمت اینا . میدونست من حوصله این جماعتو ندارمو، ممکنه به یه بهونه ای نیام ، واسه همین روزی صد دفه حرفشو پیش می کشید . ولش کن . حیف نیست تو این بهشت خدا فکر خودمو آشفته کنم؟ واسه کی ؟ واسه این سلیطه روانی !؟ همینجا دراز میکشم . الان دیگه هیچکدومشون دیده نمیشن، صدای نحس هیچکدومو نمی شنوم . فقط صدای شر شر آب و صدای چند جور پرنده . گوش کن! این صدای مرغ حقه . نکنه همون مرغیه که شبا رو بالکن که می خوابیم صداش میاد؟ هر بار که می پرسیدم می شنوی؟ خیلی بی تفاوت میگفت ، چی رو؟ آدمی که صدای پرنده رو نشنوه آدم نیست هیولاست . من با یه هیولا جفت شدم. هزارو یک هزارو دو ... نه این اون مرغه نیست اون هر چهار ثانیه یه بار صداش درمیاد . هزارو یک هزارو دو ..... هزار و یک هزارو دو ..... صداشو میشنوم. انگارازعمق چاهی، دره ای. نه انگارکنارم نشسته، بوی ادوکولنش رو حس می کنم : "حالا هی بگو نمیام، خوشم نمیاد،عین بچه ها ! ببین چه حالی میکنه واسه خودش ! " با شستش یه پلکمو کشید : سلااااااام ، خنده م گرفت، اونم خندید. با این چشما چه پدری از این حشمت دراورده باشه خوبه!؟ با همین نگاهاش منو انداخت تو این حچل . مثل مادری که بچه ش رو از خواب بیدار کنه بوسید، داغ بود . گفت بلند شو تمبل خان اینجام می خوابی ؟ همه جمع کردن می خواییم بریم . نشستم . پاهام توی آب سرد کرخت و بی حس شده بود . داشت می رفت. روسریش باز بود. انگار یه وصله ناجوره رو سرش . راستی من چم شده بود!؟ چرا اینهمه فشش دادم !؟ آينه را با همه نيرويي كه داشتم كوبيدم وسط اتاق . تكه هايش از قاپ بيرون زدوپخش شد . خيال كردم كارش تمام است , اما تكثير شد , درست اندازه تكه هاي شكسته . حتي از ريزترين تكه هاي آينه به من زل زده بود و دهن كجي مي كرد . هميشه با سكوت به ريشخندم مي گرفت , با سكوت قهقهه مي زد . چقدر از ريخت موذي اش متنفرم , حرفي بزن كثافت ! اما حرفي نمي زد . ديوانه وار روي همه آنها پا كوبيدم . خيس عرق با پاهاي خونين پا كوبيدم و ضجه زدم ، آنقدركه خرده هاي شيشه تا عمق جانم را خراشيد و بي حال گوشه اتاق افتادم . خون پاهايم كه ريخت چهره اش درهم شد . از هم آنجا پاشنه آشيل اش را پيدا كردم . تكه ايي نوك تيز از آينه را روي رگ برجسته مچ دستم فشار دادم . خون جوشيد ، همچون خيل زندانياني كه بعدازسالها اسارت درسياه چال حالا روزني يافته اند و خود را بي مهابا ، سرمست از آزادي ، به بيرون پرت مي كنند . از تماشاي چهره نگران و افسرده اش كيف مي كنم . نگاهش به جاي دور خيره است ,گويي فراموشم كرده است . از انعكاس خنده هايم وحشت مي كنم ، مي خواهم ديوانه اش كنم ، مي خندم . ديوانه ! ديوانه !...مي خندم . همیشه خیال کرده ام دختری دارم با موهای نرم و بلندکه تا روی کمرش می آید. و دخترم عروسکی داردکه همیشه خدا بغل گرفته است. عروسک زشتی که آدم را می ترساند. و این ترس شدت می گیرد وقتی روی پاهایم می نشیندو درحالی که به عروسکش نگاه می کند. می پرسد: خوشگله بابایی !؟ نمی توانم بگویم نیست . انگشتانم را فرو میکنم توی موهای نرمش، وبی آنکه حرفی بزنم تنها سعی می کنم به عروسک زشتی که می ترساندم نگاه نکنم . یادداشتی کوتاه برای داستان کوتاه "حلوا" از پژمان رحمتی "حلوا" از جمله داستان های ست که بر اساس و منطق فرمولی نانوشته پرداخته شده است . داستانی پازل گونه، که قرار است، شش تصویرمجزا، درکنارهم شکلی واحد را به ما بنمایاند. بر این اساس، حداقل از لحاظ فرم در میابیم که با یک داستان مدرن طرفیم . اما چگونه و چه نوع مدرنی ؟ : چند ویژگی این داستان ، به شرحی که گفته خواهد شد، مارابه آدرس و مقصد داستان های مینیمال می رساند. جدای ازفشردگی هرچه ممکن این داستانک، که نویسنده تمام تلاش خودرابه کار گرفته است تا داستانی به غایت لاغرو کوتاه ارائه دهد. نوع کلمات و چیدمان جملات و پرهیز مطلق و عمدی از هرگونه توصیف، استعاره، تشبیه و در کل هرگونه آرایه ادبی، ولحن خشک، سرد، وخالی ازهرگونه احساس واجتناب ازجانبداری (چه مستقیم یا غیرمستقیم)همگی از جمله ویژگی های داستان های مینیمال است . مینیمالی که درشش اپیزود شکل گرفته و مخاطب باید ارتباط و منطق موجود در میان هربند یا نما ودرنهایت ارتباط مابین همه بندها را دریابد. دراینگونه داستان نخی نامرئی که می تواند شامل : واقعه، فضا، شخصیت ویا یک شئ باشد نماهای مجزای آنرا به مانند دانه های تسبیح به هم مربوط ساخته ودرنهایت، شکل وهارمونی واحدی را در ذهن خواننده تداعی می کند. درداستانک "حلوا" چند عنصر را نویسنده به عنوان ردپا و به قصد ایجاد وحدت و ارائه هارمونی واحد، در بند بند آن تکرار نموده است : 1. حلوا و قیماخی که به زعم و اطمینان راوی همان حلواست 2. مادر 3. مادربزرگ که در فریم آخر به شکل عمه ، به عنوان نماینده ای از مادر بزرگ فوت شده، در برابر مادر قرار می گیرد 4. چهارشنبه؛ که خود تداعی کننده نوعی خرافات درذهن شخصیت های داستان است . جدای از تکراراین شخصیت ها که به نظربنده تنها عنصرحلوا به شخصیت نزدیک شده است، نوع قرار دادن مادر در برابر خانواده شوهر، درهراپیزود، نیزموتیفی زیرکانه را ایجاد نموده است. زبان ساده داستان که خوشبختانه درباتلاق سطحی بودن گرفتار نیامده است، نیز درخور توجه است. امانویسنده به هیچ وجه موفق به خلق شخصیتهای مادرومادبزرگ نشده ودرحد کمتراز تیپ به ارائه آنها رضایت داده است. البته توقع نمی رود که دراین شکل و گونه از داستان، ما با شخصیت های تمام وکمال وبه اصطلاح درسته، روبه روشویم. اما جالب اینجاست که این انسانها که حتی سایه ای کمرنگ از آنها را نیزمخاطب دریافت نمی کند، حتی زن بوددنشان جز در نام وعنوانشان پیدا نیست. خصوصیات و ویژگی های زنانه در آنان به هیچ عنوان مشاهده نمی شود. القای زنانگی آنها، به خصوص مادر، گرچه در داستانی اینچنین فشرده دشوار می نماید، اما ضروری ست. وارائه تصوری زنانه، مستلزم دقت و موشکافی و تآمل در حالات و روحیات زنانه ست که لازمه آن تیزبینی و تیزهوشی بسیار است . یادداشت کوتاهی برای داستان کوتاه " کیف " از سری داستان های مجموعه "خرس" اثر سراج الدین بناگر تصورش را بکنید که یکباره همه امیدوبقایت را توی یک کیف توهم کنی و آن را زیردست وپاوشلوغی پیاده رو پیدا کنی و مضطرب و نگران و عجول و در عین حال امیدوار طوری که از تصورش قند توی دلت آب بشود، خودت را برسانی به خلوت ودنجی تا کیف را با چهره ایی پر شورو شعف باز کنی و آنوقت...همه دنیا روی سرت یکباره آوار بشود...لعنتی !.وارسی اش میکنی، باور نمی کنی پوچی و تهی بودنش را ! با خودت می گویی باید یک چیزی باشد ! باید یک چیزی داخل آن پیدا شود ؛چطور ممکن است یک کیف، خالی ازهرچیز، حتی سکه ای ناقابل باشد. حالا که خالی و تهی بودنش اش را باور کرده ایی . با نفرت و مشمئز، پرتش می کنی کنج دیوار. چند قدم رفته ای که فراموشت شود و بازعادت کنی به آنچه که قبلا بوده وهست که ناگهان چیزی توی ذهنت روشن می شود : خب،راستی من چه قدر دلم می خواسته همچین کیفی داشته باشم . اما با نفرت و از سر اعتراض کیف را جر می دهی . از هر طرف پاره اش می کنی و...وحالا اوج قضیه همینجاست که یادت می افتد که جیش داری و همانجا روی کیفی که تا چند دقیقه قبل همه امید و بقایت را در آن می دیدی می شاشی . درست همین جاست که داستان تاثیرش را می گذارد و تو، سرت را در دستانت گرفته و برای چند لحظه به اصطلاح کپ می کنی ! داستان با این جمله آغاز می شود : کیف را کف پیاده رو خیابان شلوغی که جمعیت در آن موج می زد پیدا کرده بود . حالا ما کلمه شلوغی را از این جمله حذف می کنیم : کیف را کف پیاده روخیابانی که جمعیت در آن موج می زد پیدا کرده بود . چه اتفاقی افتاد ؟ جمله نه تنها آسیب ندید که حتی زیباتر هم شد . از این دست سهل انگاری های فاحش در این داستان کم نیست ! حال ما می رویم سراغ زاویه دید و همینطور زمان وقوع داستان : همین جمله آغازین را با زاویه دید اول شخص و با زمان وقوع الان و هم اکنون روایت می کنیم : چطور کسی قبل از من ندیده و برنداشته ؟ لابد از جیب یکی از این خر پولها که حواسشان اصلا به مالشان نیست افتاده ، شاید درست همون لحظه که من رسیدم افتاده باشد از جیبش ، که کسی قبل از من پیدایش نکرده ، خدایا نکند کسی بزند پس کله ام و یقه ام را بگیرد !؟ نکند صاحبش دنبالم باشد !؟ پرهیزو بدبینی نسبت به زاویه دیدها و زمان وقوع های جدیدتر و مدرن تر ، از آفت های ذهنی یک نویسنده می تواند باشد . که اتفاقا به بسیاری از داستان های مجموعه خرس لطمه وارد کرده است .از جمله داستان کیف . موضع و پیش ذهنیت نسبت به عناصر داستان ، موجبات مکدر نمودن داستان را فراهم می کند . عجیب و غریب و ونابه جا و نادرست است که ما به خود قبولانده باشیم که فلان زاویه دید اصولا بدترین یا بهترین است . چرا که در این حوزه، بدترین یا بهترین مطلقی وجود ندارد . واین خود داستان است که بهترین ها را برای خود تعیین ومقررنموده و تنها کار نویسنده ،کشف و تشخیص این بهترین ها برای هر داستان است . نمونه ای از انتهای داستان را نیز به همین شیوه پیشنهادی برمی گردانیم : آن گاه به یاد آورد که باید دستشویی برود. همانجا کنج دیوارایستادو زیپش را پایین کشید. جوی باریک کف آلود از دو لنگ بازش راه افتاده بود . تا شب راهی نبود . کارش را که تمام کرد راهش را کشید و دور شد. و برگردان آن : یک دفه چه زوری آورده بدمسب .. فکر کنم باید همینجا بشاشم . کسی هم که نیست.. آره . رو همین کیف لعنتی می شاشم . ... می شاشم روت کثافت ... بیا ...بخور نوش جانت .. نظم و جنس و نوع زبان اینجا مورد بحث نیست . تاکیدوغرض اصلی بنده محک زدن نوع دیگری از دیدگاه و زمان وقوع برای این داستان است . اما اگربخواهیم نیم نگاهی هم به جنس ونوع کلمه ها و جملات به کار رفته در این داستان بیندازیم . دراین خصوص سخن بسیار است . مثلا در همین جمله آخری داستان : به کارگیری جمله" آنگاه به یاد آورد" وهمینطور جملات دیگری از این دست : "بر ترس درون و شتاب قدم هیش می افزود" ، ویا "نه نه ، هزار بار نه، حتما کورم !بله من کور شده ام" ..این گونه جملات کلاسیک ، مستندوار ،واز رواج افتاده ، ،به هیچ صورت با تبارو جنس کلی این داستان همسوو همراه نیست . به این جمله توجه کنید : "یعنی چقدری تویش هست " استفاده از کلمه تویش در این جمله به حدی آزار دهنده است که ذهن ناخوداگاه آن را پس زده و به طور اتوماتیک اصلاح شده اش را می خوانید. "یعنی چقدری توش هست ؟" ترس و پرهیز نویسنده از به کارگیری کلمات وجملات محاوره ای وطبیعی که از قضا درست ترین وطبیعی ترین نوع زبان برای بسیاری از داستان هاست. مخاطب راعصبی میکند .تنها درداستان سهیلا ست که نویسنده ظاهرا از بندهای نامریی این گونه زبان رهایی یافته است ، که اتفاقا حداقل به زعم و تشخیص بنده،از بهترین داستان ها و چه بسابهترین داستان این مجموعه است . نویسنده بایدتوجه داشته باشد که زبان مردمان امروز با زبان و ادبیات مردمان حتی 10 سال پیش بسیار متفاوت است . البته فقط وتنها واقف بودن به این مهم کافی نیست و صد البته باید در شناخت وتمرین زبان های به روز شده کوشید . - یه لحظه وایسا احمق می خوام باهات حرف بزنم - بنال - اینجوری!؟ که مثل جوجه اردک دنبالت راه افتادم اصلا میشه حرف زد !؟ یه لحظه وایساباهات کاردارم , نفسم برید! - گم شو - هیچ معلوم هست چه غلطی میکنی ؟ میدونی چند ساعته ول می چرخی تو این خیابونا !؟ - به تو چه مربوط - فقط همینو بلدی بگی , خسته نمیشی از این جمله تکراری ؟ - بروبابا ! - وایسا یه جا وگرنه می زنم تو سرت آ ! - عرضه شو داری ؟ - اگه داشتم که این حال و روزم نبود - گم شو - ببین چه جوری منو انگشت نما کردی ! مردم یه جوری نگاه میکنن که انگار دیونه ام ! - نیستی ؟ - کثافت هر روز چند ساعت منو تو این خیابونا دنبال خودت می کشونی اونوقت می گی دیونه ای؟ خب معلومه که هستم اگه نبودم که با سنگ میزدم تو ملاجت خودم راحت می کردم از این سرگیجه - برو پی کارت - آخه بی انصاف به خدا منم آدمم ,غرور دارم ,لعنتی یه جا وایسا کلافه م کردی ! - گم شو - بکش جلواون وامونده رو ,از سرت افتاد , هرزگی هم حدی داره ! - زرررششششک ! - بلد نیستی مثل آدم حرف بزنی ؟ - نع - باز داری به کی میزنگی ؟ - به بابات - بهت می گم داری به کی می زنگی عوضی کفرمو درنیار! - به بابات - به خدا با یه سنگی می زنم تو سرت آ ! - بی عرضه - عرضه مو نشونت می دم آ , می زنم ناکارت میکنم ! - بی عرضه - با همین سنگ میزنم تو ملاجت آ به خدا می زنم - بی عرضه - یه بار دیگه بگی بی عرضه می زنم, به خدا می زنم لعنتی ! - بی عرضه - من بی عرضم کثافت , روانی سادیسمی , حالت جا اومد؟ بهت هشدار داده بودم عوضی ! جنده آشغال , هرزه...جنده....هرزه....هرزه.... مردم ازدحام کرده بودندو با شگفتی مردی را می دیدند که روی زانوانش افتاده ودیوانه وار با سنگ بر سنگ فرش پیاده رو ضربه می زد و فریاد می کشید . آسمان داشت آرام روسری سیاهش را سرمی کردو باران به برف پاکن ها امان نمی داد . مرد با کمی خمیدگی دودستی فرمان را چسبیده بود . زن نیم رخش افتاده بود پشت روسری وچترهارا که مثل یک دسته خفاش در پیاده رو پرواز می کردند تماشا می کرد , گاهی مجبور می شد دستش را روی داشبورد بگذاردوخودش را نگه دارد . ماشین ازجا کنده می شد ویکباره ترمز می گرفت . " به خدا دیونه ای دختر این همه زنگ و اس ام اس و شیون که میخوام یه لحظه ببینمت حالا روتو کردی اونوروحتی رغبت نمیکنی ریختمو ببینی ! " مرداین کلمات را طوری از لای دندان هایش بیرون می ریخت که انگار می خواست هرطور شده آتشفشانی را که فعال شده بود نگه دارد . " چند بار بگم حوصله این مسخره بازی ها رو ندارم !؟ اس ام اس زدی که شوهرمو به خاطر تو ول کردم !؟ شوهرررت !؟ منظورت همونیه که اسمش یارو بود !؟ حالا شده شوهرررت !؟ طوری میگفتی یارو که انگار ازیه چیز نجس حرف می زدی! شوهرررم ! هه ! " ماشین ترمزشدیدی کرد و لاستیک ها روی آسفالت کشیده شد . شیشه را پایین کشید : احمق عوضی مثل گاو سرتو میندازی پایین و میای تو خیابون ؟ . جوان از دیدن رگ های گردنی که هر لحظه برجسته تر میشد زبانش بند آمده بود و با چشمهای گرد به مرد زل زده بود . شیشه را بالا کشید و ماشین از جا کنده شد . پشت سرهم اس ام می زنی که : نباید باهات میومدم تو خونه " از چشت افتادم " ازم سیر شدی " خوب نمیومدی جانم نمیومدی ! زورت کردم !؟ بچه کوچولو بودی اغفالت کردم !؟ همش منتظر بودی بگم : بریم تو !؟ و اومدی ! یه لحظه هم تردید نکردی ! انگار از قبل آماده بودی ! حالا خفه خون گرفتی که چی ؟ می خوای حرص منو در بیاری ؟ احمق مگه له له نمیزدی که می خوام ببینمت ؟ حناق گرفتی عوضی ؟! سوقرمه را طوری خواباند پشت گوشش که سرش خورد به شیشه . زن دستاشو محافظ سرش کرد و وقتی دید دیگرخبری نیست با احتیاط روسریش را مرتب کردو آرام سرش را چرخاند . مرد از دیدن صورت خیس و چشمان قرمز زن جا خورد . یادش افتاد که زن بارها گفته بود وقتی می بینمت بغض میکنم و اشکهام دست خودم نیست . زن دست مرد را از رو دنده کشید طرف لبهاش . مرد دستشو پس کشید و دکمه پخش رو زد. تایمر از 99 با تمبلی شروع می کند به پایین آمدن . انگاردلش نمی خواهد به این زودی ها سبز شود .
| Design By : Mihantheme |

